X
تبلیغات
یادداشت های یک دختر صورتی

یادداشت های یک دختر صورتی

اینجا از حقایق زندگی ام می گویم


یک هفته پیش در چنین روزی توی بیمارستان فرمانیه تهران دختر گل من دنیا اومد و با دنیا اومدنش زندگی من و باباش رو دگرگون کرد.

در تمام این هفته مسلما مشغول بچه داری بودم و پذیرایی از مهمونایی که برای دیدنش می اومدن به کارام اضافه شده بود.

شکر خدا الینای من سالمه و توی این دنیا هیچی به اندازه این موضوع برام جای شکر نداره و از تمام دوستای گلی که برای من و نی نی جونم دعا کردن ممنونم.

به زودی با خاطره زایمانم برمیگردم پیشتون...

یعنی تا چند روز دیگه که ایشالا یه کم سرم خلوت شد.

در ضمن ببخشید که وقت نکردم کامنتاتون رو تائید کنم.اونم ایشالا به زودی...

هم چنان محتاج دعای خیر شما هستم.



نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392ساعت 21:24 توسط صورتی خانوم| |

 

روز دوشنبه آخرین وقت ویزیتم بود و برای همین رفتم پیش دکترم

دکتر وقتی منو دید گفت چرا دوباره اینقدر ورمت زیاد شده؟ بعد هم آزمایش جدیدم رو نگاه کرد و گفت که یه کمی هم داری پروتئین دفع می کنی و با توجه به این وضع من ادامه بارداری رو زیاد به صلاح سلامتی خودت نمیبینم.

بعد نگاهی به تقویمش انداخت و گفت با این حساب آماده ای روز 23 اردیبهشت بری اتاق عمل؟

دکتر قبلا گفته بود که اگه شرایط نرمال باشه 26 زایمان میکنم و حالا با تصور قبلی من فقط 3 روز عمل جلو افتاده بود ولی انگار همین سه روز من و امیر رو خیلی غافلگیر کرده بود.

تنها چیزی که توی اون لحظه به ذهنم رسید این بود که به دکتر گفتم حالا که داره تاریخ جلو می یفته لاقل بذارید 22 اردیبهشت که دخترم متولد 22/2/92 بشه !!!

وای که چقدر این دکتر ماهه که هر سازی من توی این مدت زدم باهاش رقصید.واقعا دکتر با انصاف و با وجودانیه.از این دکترایی هم هست که دستمزد جداگانه برای عمل نمیگیره.کلا خیلی ماهه و پولکی نیست.با مریضش مثل دوستش برخورد می کنه.

خلاصه قرار شد بنده به همراه دکتر روز یکشنبه برای دنیا اومدن نی نی نازم برم اتاق عمل.

دوران بارداری داره تموم میشه و این روزا تنهای دعای من سلامتی دخترمه...

یه جورایی حس بهت و ناباوری دارم.گاهی یه اضطراب عمیق سراسرم وجودم رو فرا میگیره.نمیدونم این حس چیه؟...ذوق زدگی همراه با نگرانی...

دیروز به امیر می گفتم که انگار عادت کردم که حامله باشم!!!!چندین ماه با انتظار دنیا اومدن دخترم سپری شد و حالا که داره به امید خدا دنیا می یاد عجیب دستپاچه ام...

تو رو خدا برای من دعا کنید.برای سلامت دنیا اومدن بچه ام و برای اینکه زایمان من و تولد دخترم بی دردسر باشه دعا کنید.حتی اگه میتونید با چند صلوات از خدا برام زایمانی راحت بخواهید.دعای ما آدما در حق همدیگه بهتر اجابت میشه.

شاید این آخرین پست من قبل از زایمانم باشه.امیدوارم با یه پست پر از خبرها و خاطرات خوش از زایمانم برگردم پیش شما که دوستای خوب من هستید.

نوشته شده در جمعه بیستم اردیبهشت 1392ساعت 17:21 توسط صورتی خانوم| |

 

روز دوشنبه آخرین وقت ویزیتم بود و برای همین رفتم پیش دکترم

دکتر وقتی منو دید گفت چرا دوباره اینقدر ورمت زیاد شده؟ بعد هم آزمایش جدیدم رو نگاه کرد و گفت که یه کمی همداری پروتئین دفع می کنی و با توجه به این وضع من ادامه بارداری رو زیاد به صلاح سلامتی خودت نمیبینم.

بعد نگاهی به تقویمش انداخت و گفت با این حساب آماده ای روز 23 اردیبهشت بری اتاق عمل؟

دکتر قبلا گفته بود که اگه شرایط نرمال باشه 26 زایمان میکنم و حالا با تصور قبلی من فقط 3 روز عمل جلو افتاده بود ولی انگار همین سه روز من و امیر رو خیلی غافلگیر کرده بود.

تنها چیزی که توی اون لحظه به ذهنم رسید این بود که به دکتر گفتم حالا که داره تاریخ جلو می یفته لاقل بذارید 22 اردیبهشت که دخترم متولد 22/2/92 بشه !!!

وای که چقدر این دکتر ماهه که هر سازی من توی این مدت زدم باهاش رقصید.واقعا دکتر با انصاف و با وجودانیه.از این دکترایی هم هست که دستمزد جداگانه برای عمل نمیگیره.کلا خیلی ماهه و پولکی نیست.با مریضش مثل دوستش برخورد می کنه.

خلاصه قرار شد بنده به همراه دکتر روز یکشنبه برای دنیا اومدن نی نی نازم برم اتاق عمل.

دوران بارداری داره تموم میشه و این روزا تنهای دعای من سلامتی دخترمه...

یه جورایی حس بهت و ناباوری دارم.گاهی یه اضطراب عمیق سراسرم وجودم رو فرا میگیره.نمیدونم این حس چیه؟...ذوق زدگی همراه با نگرانی...

دیروز به امیر می گفتم که انگار عادت کرده ام که حامله باشم!!!!چندین ماه با انتظار دنیا اومدن دخترم سپری شد و حالا که داره به امید خدا دنیا می یاد عجیب دستپاچه ام...

تو رو خدا برای من دعا کنید.برای سلامت دنیا اومدن بچه ام و برای اینکه زایمان من و تولد دخترم بی دردسر باشه دعا کنید.حتی اگه میتونید با چند صلوات از خدا برام زایمانی راحت بخواهید.دعای ما آدما در حق همدیگه بهتر اجابت میشه.

شاید این آخرین پست من قبل از زایمانم باشه.امیدوارم با یه پست پر از خبرها و خاطرات خوش از زایمانم برگردم پیش شما که دوستای خوب من هستید.

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1392ساعت 17:5 توسط صورتی خانوم| |

آسانسور بعد از یک هفته درست شد

فردا وقت دکتر دارم و تاریخ قطعی اومدن نی نی معلوم میشه

قیمت های فضایی بیمارستان ها دود از سر همسر گرامی مان بلند کرده

حالا تا فردا برای انتخاب یکی از بیمارستان هایی که دکترم  کار میکنه وقت دارم

سنگینی روزای آخر و بی خوابی شب ها داره رسما گریه ام رو در می یاره

از اضافه وزن هم دیگه نگو

موندم چه جوری این  چربی ها رو آب کنم !!!!

 

نوشته شده در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1392ساعت 0:31 توسط صورتی خانوم| |


آسانسور همایونی ما هم چنان خراب می باشد

توی هفته ای که گذشت اینقدر با اداره برق منطقه و اداره های وابسته اون تماس گرفتم که دیگه همه من رو میشناسن !!!

تا حدی سرشناس شدم که خود اداره برق دو بار زنگ زد خونه ما ولی همه اینا بی فایده بود چون مشکل برق منطقه هم چنان حل نشده

دیروز وقت دکتر داشتم و با خفت و خواری از پله ها اومدم پایین.به این روش که پدر نی نی جان یک چارپایه کوچیک دستش گرفته بود و توی هر پاگرد می ایستاد تا بنده کمی استراحت کنم !!!

این در حال بود که درست زمانی که ما می خواستیم از خونه بیرون بیاییم من برای خشک نمودن موهام که تازه از حموم اومده بودم اقدام به روشن نمودن سشوار کردم و دیدم ای دل غافل...اداره برق محترمه جهت انجام پاره ای امور برای درست کردن مشکل ایجاد شده، برق ساختمان را هم قطع کرده که ای کاش لااقل بعد از همه این جنگولک بازی ها کار اصلی را می کرد که نکرد !!!

به وقت دکترم فقط یک ربع مانده بود و به دلیل قطعی برق و باز نشدن در پارکینگ از در خانه هم نمی تونستیم خارج بشیم و دردسرتان ندهم....تا کلید یدک در پیدا شد و ما به مطب رسیدیم یک ساعتی از وقت ما گذشته بود!!!(چون مطب دکتر نزدیک خونه قبلی یعنی ستارخان می باشد.)

بعد از دکتر هم از اونجا که بالا رفتن از این پله های بیشمار بعید بود؛به خانه مادر مکرمه آمدیم اما تا خود صبح روی تخت قلمبه خان (برادرم) خواب به چشم من نیامد که نیامد

و حالا یک خبر خوش ......

دکتر برای 26 اردیبهشت یعنی درست سه هفته دیگه وقت سزارین داد

برای سلامت سپری شدن این مرحله دعا کنید.


نوشته شده در پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1392ساعت 11:43 توسط صورتی خانوم| |


علاوه بر ترش کردن و سنگینی وزن و سوزش سر معده و شب بی خوابی و غیره و ذلک ؛ یکی از مهم ترین مشکلات ماه آخر بارداری امر خطیر گر گرفتن می باشد !!!

برای منی که تمام عوارض خرد و کلان حاملگی از ویار و تهوع شدید گرفته تا ورم شدید دست و پا و خلاصه هر چیز دیگر را تجریه کردم این آخری واقعا شاهکاره.

چون من کسی بودم که تا قبل از این به ننه سرما معروف بودم و سر کار برای خودم یه کنترل قاچاقی از اسپیلیت داشتم و تا همه غافل میشدن از فرط سرما کولر را خاموش یا کم می کردم !!!!

دردسرتان ندهیم...

چنین ننه سرمایی حالا گر میگیرد و گرمش می شود در حد لالیگا !!!

حالا تصور کنید ....

از حمام همایونی مان بیرون می آییم و داریم از گرما خفه می شویم

یک لحظه احساس پهلوانی بهمان دست می دهد و شروع می کنیم به باد زدن خودمان

یک ساعتی نمی گذرد که عطسه های مکرر نوید سرماخوردگی را بهمان می دهد

سرما می خوریم و تب و سردرد و باقی قضایا و این در حالی است که مصرف قرص و دارو صد البته که در این دوران ممنوع می باشد

قصد مراجعه به پزشک را می کنیم چرا که می ترسیم این تب برای نی نی ضرر داشته باشد و بلکه راهکاری بهمان ارائه شود

اما با آسانسوری خاموش مواجه می شویم و لازم به ذکر است که منزل جدیدمان در طبقه پنجم واقع شده و با احتساب پبلوت در واقع می شود شش طبقه

حالا اگر با خفت و خواری خودمان را به پایین برسانیم ؛ فکر بالا آمدنش لرزه بر اندام می اندازد آن هم برای منی که کل این 9 ماه آزگار را به استراحت پرداختم

در حالی که یکی از عوارض حاملگی از همان ابتدا برای بنده افت شدید قند و فشار بوده حالا با سرماخوردگی این مسئله تشدید می شود و به بدبختی برای خودم غذای داغ می کنم و میوه ای پوست می کنم چون سر پا ایستادن به سختی کوه کندن شده برایم

در این وانفسا آقای همسر هم بیزی شده و شب ها ساعت 9 زودتر به منزل رجعت نمی کند.فی الواقع بنده با این حال زار یکه و دست تنها هم می باشم

به همه این دردسرها و حوصله سررفتن ها قطع و وصل شدن این اینترنت آبدوغ خیاری را هم اضافه کنید

پ.ن:اداره برق محترمه فرمودند که به دلیل کابل دزدی فاز 3 برق منطقه قطع شده و تا درست نشود آسانسور بی آسانسور!!!

می گوییم کی درست می شود؟

می گویند انبار برق تهران کابل ندارد و معلوم هم نیست مشکل کی حل شود.


پ.ن2:با خوردن حجم وسیعی هندوانه و خاکشیر و انجام پاشویه تبمان فعلا قطع شده.

جان من شرایط من بیچاره را تصور نموده و خودتان را جای من بگذارید و ببینید دچار کلافگی مزمن نمی شوید؟



نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت 15:54 توسط صورتی خانوم| |

  به آخرین پستی که توی این وبلاگ گذاشتم نگاه می کنم... شهریور 91 ... یعنی 8 ماه پیش ! به این 8 ماه فکر می کنم و به سالی که گذشت.به فاطمه ای که چقدر از خودش دور بود و در پستی بلندی های زندگی چه روزهای پر مشقتی را طی کرد. فقط 8  ماه گذشته اما گویی برای من سال ها و ماه هاست که نه تنها از اینجا که حتی از خودم دورم.تمام زندگی ام شد نطفه ای که از داشتنش با خبر شدم و تمام آرزویم بود.از همان لحظه من دیگر من نبودم که من سراسر ترس و اضطراب بودم به خاطر خاطره تلخ از دست دادن فرزند قبلی... حاملگی سخت بود.نه به خاطر ویار ماه های اول و استراحت مطلق و سنگینی و کمردرد این روزهای آخر...حاملگی سخت بود به خاطر نگرانی هایی که با آن در من زاده شد.به خاطر دغدغه تکان خوردن یا نخوردن فرزندم و به خاطر تمام دغدغه ها و نگرانی های دیگری که هر لحظه با آن دست یه گریبان بودم. حالا دارم روزهای آخر این روزهای سخت را میگذرانم.امیدوارم با مدد حق و با دعای شما به خیر هم بگذرد.دختر من یک ماه دیگر به دنیا می آید. اتاقش را چیده ام و اتاق دلم را برای آمدنش مهیا کرده ام. این روزها خیلی وقت است که تمام زندگی من دختر کوچکم شده...الینای من که این روزها جز آرزوی سلامتی اش از خدا چیزی نمی خواهم. پ.ن:با یاری خدا الان 4 ماهی می شود که به زادگاه خودم یعنی تهران برگشته ام.زندگی در کرج یعنی کابوس شبانه ام تمام شد.تنهایی ها و دوری از خانواده ام به پایان رسید و الان برای اولین بار خانه ام نزدیک خانه مادر گرانقدرمان می باشد.بزرگراه رسالت...عاشق این خانه ام و خیلی دوستش دارم.شایان ذکر است که به دلیل شرایط بنده مادر و خواهر محترمه عهده دار امر خطیر اثاث کشی بودند و انصافا برای این کار چقدر هم خوب پدرشان در آمد و خیلی زحمت کشیدند.
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1392ساعت 15:50 توسط صورتی خانوم| |

 

نزدیک غروب بود که رسیدیم مسجد شجره و تا بعد از اذان مغرب و خوندن نماز مغرب و عشا اونجا بودیم.محرم شدن تجربه ایه که با تمام تجربه های زندگی آدم فرق داره.سکوت کرده بودم و تک تک لحظه های زندگیم از جلوی چشمم رد میشد.میدونستم تمام چیزایی که توی احرام بهمون حروم میشه به خاطر اینه که به خشم و خواسته های نفسانی غلبه کنیم و این یه جور تمرینه...

خیلی ها از فاصله مسجد شجره تا مکه رو خوای بودن ولی من خیلی کم خوابیدم و بیشتر مسیر رو چشم به جاده دوخته بودم و به گذشته و آینده فکر می کردم.باورم نمیشد تا چند ساعت دیگه چشمم به خونه خدا می می افته.این چیزی بود که خیلی منتظرش بودم و برام مثل رویا بود.

نصفه شب بود که رسدیم هتل.قرار بود چند ساعتی استراحت کنیم و قل از طلوع آفتاب برای انجام اعمال بریم مسجدالحرام.اون شب من و امیر به هم نامحرم بودیم البته در حد خواهر و برادر.با این وجود من احتیاط کردم و با روسری خوابیدم.

اما قبل از خواب متوجه شدیم که یکی از ساکهای ما گم شده.ساک ها یک روز قبل از ما به هتل اومده بودن و ساک هر کس ژشت در اتاقش بود اما یکی از ساک های ما نبود.امیر با خیال راحت خوابید و گفت فردا پیدا میشه.منم چاره ای نداشتم که بخوابم.

خلاصه دو ساعتی خوابیدیم و بعد راه افتادیم به سمت خانه خدا.نفسم به شماره افتاده بود.همراه کاروان از محل سعی صفا و مروه رد شدیم و حالا باید از پله هایی بالا می رفتیم که از اونجا خانه خدا دیده میشد.چشمامو بستم و سعی کردم یادم بیاد که چی میخوام.چون شنیده بودم توی اولین نگاه هر چی از خدا بخوای برآورده میشه.چشمم که به خونه خدا افتاد قلبم فرو ریخت.بغض کرده بودم اما گریه ام نمی گرفت.سجده کردم و دوباره بلند شدم.یه حالت بهت زدگی عجیبی داشتم.باید طواف می کردیم.پاهام می لرزید وقتی داشتم به خونه خدا نزدیک می شدم.گیج بودم.باورم نمیشد.هفت دور طواف کردیم و دعای طواف خوندیم و دعا کردم اما باز گریه ام نمی اومد فقط بغض بود و بهت ...

پشت مقام ابراهیم نماز خوندیم و تازه احساس میکردم یه شوق وصف ناپذیری توی وجودم اومده.از انجام این اعمال لذت میبردم.انگار همون موقع بود که یه تکه از وجودم اونجا جا موند.حال و هوای انجام اعمال و انرژی و صفای خانه خدا رو هیییییچ وقت هییییییییچ جا تجربه نکرده بودم.

یعد از سعی صفا و مروه ؛ وقتی روی کوه مروه تقصیر کردیم واقعا احساس سبکی و شعف داشتم.کاش واژه ای بود که حال اون موقع من رو وصف می کرد.

بعد از طواف نسا و تموم شدن اعمال همه به هتل برگشتن اما من شوق زیادی داشتم و دوست نداشتم بعد از تموم شدن اعمال خیلی زود اونجا رو ترک کنم و دوست داشتم توی اون حال و هوا بمونم.

رفتم توی حجر اسماعیل و اونجا نماز خوندم.بعد از نماز به کعبه نزدیک شدم.انگار خود خدا راه رو برام باز کرد.چسبیدم به خونه خدا.سرم رو بالا کردم و دیدم ناودون طلا بالای سرمه.اونجا بود که بغضم شکست.همون جا که میگن محل برآورده شدن حاجته...

باورم نمیشد که چسبیده بودم به خونه خدا.اشک میریختم و خدا رو شکر میکردم برای این توفیقی که نصیب من کرد.من که لایق نبودم.فقط لطف خدا بود و بس ...

اونجا سرزمین عطا بود.جایی که پاره ای از وجودم اونجا جا موند.جایی که دور از همه دغدغه های زمینی یه آرامش آسمانی داشتم.

از روزهای مکه هر چی بگم کم گفتم.

هر چند دو روز اول به خاطر گم شدن یکی از ساک ها کمی فکری بودم اما ساک هم پیدا شد.هر چند دو شب مریضی سختی گرفتم و حالت تهوع شدید و سرماخوردگی سخت داشتم و چند بار دکتر رفتم و آمپول و دارو داد؛اما حاضرم با تمام اون مریضی ها بازم برم مکه و اون روزا رو تجربه کنم...

خیلی زود تمام شد.خداحافظ مکه...خداحافظ سرزمین عطا...من رفتم اما تکه ای من برای همیشه اینجا جا ماند....نکند سال های زیادی از عمرم مانده باشد و دیگر طلبیده نشوم....این بدترین مجازات یک گناهکار است....

پایان

 

نوشته شده در جمعه سوم شهریور 1391ساعت 15:37 توسط صورتی خانوم| |


سلام

بی مقدمه میرم سراغ ادامه ماجرا

خلاصه اون شب وقتی رسیدم به اتاق خودمون که طبقه هفتم بود امیر رو بیدار کردم و اونم با دیدن قیافه ورم کرده من هم تعجب کرد و هم ترسید.بهم گفت الان که نصفه شبی کاری نمیشه کرد بخواب صبح میریم دکتر.البته دکتر اونجا شبانه روزی بود ولی ما نمیدونستیم و برای همین بنده با همون سر و وضع خوابیدم.

دو ساعت بعدش بیدار شدم که نماز صبح بخونم دیدم هیییی واااااااااااای من ... علاوه بر دهانم که ورمش بدتر شده بود چشمم هم ورم کرده بود در حدی که از شدت ورم پلک بالا و پایین در حد یک خط چشم داشتم !!!

خیلی ترسیده بودم و همون موقع از اتاق بغلی یعنی از اتاق مامان و بابای امیر صدای راه رتن شنیدم و فهمیدم اونا هم بیدار شدن برای نماز.سریع رفتم اونجا تا شاید پدر امیر از اون طبابت های گیاهی بکنه و خوب بشم.بنده خداها با دیدن من وحشت کرده بودن اما کاری از دستشون بر نمی اومد و قرار شد بخوابم تا 8 صبح.

صبح که از خواب بیدار شدم رفتم دکتر.انگار دکتره هم با دیدن من تعجب کرده بود.گفت حساسیته انگار؛چیزی خوردی؟

یه دفعه یادم افتاد که 3 تا ژلوفنی که دیروز از ترس سر درد خورده بودم ممکنه فیل رو هم از پا در بیاره و به این نتیجه رسیدیم که حساسیت دارویی دادم.

خلاصه دکتر چند تا قرص و آمپول داد و تا شب کم کم بهتر شدم و این قضیه هم به خیر گذشت.

روزای سفرمون توی مدینه داشت به سرعت برق و باد میگذشت.بیشتر خریدم ر توی مدینه کردم چون همه بهم میگفتن که توی مکه ممکنه وقت کم بیارم.

تا بالاخره روز آخر رسید.

احساس عجیبی بود.دل کندن از مدینه سخت بود و یه غم سنگین روی دل میذاشت اما عجین شده بود با شوق رفتن به مکه و احرام بستن...

زیارت وداع رو خوندیم و اومدیم هتل برای اینکه غسل احرام کنیم.از لحظه اولی که مراسم احرام شروع میشه نیت ها و به یاد خدا بودن خیلی مهمه.موقع غسل باید یاد غسل میت بود.باید از خدا خواست که ما رو از شر فکرای شیطونی نجات بده و با چشمی که قراره کعبه رو ببینیم گناه نکنیم.باید موقع غسل سرمون رو از افکار منفی و چشم و گوش و زبان رو از گناه بشوریم.باید موقع شستن دست راست از خدا بخواهیم که دست خیر و دست قدرتش رو به دستمون بده و کمک کنه قدم در راه رضای او بذاریم.موقع شستن طرف چپ از خدا بخواهیم که قلبمون رو طهارت بده.کمک کنه با پایی که به زیارت اومدیم قدم در راه کج و راه گناه نذاریم.  

بعد از غسل و بعد از این نیت ها و بعد از اینکه لباس سفید پوشیدم احساس سبکی داشتم.موقع پوشیدن لباس آدم یاد کفن می افته و باید سعی کرد که از این فکرا و نیت ها دور نشیم چون عرفان حج در اینهاست و انجام دادن طوطی وار یه سری اعمال و مناسک بدون توجه به معنای باطن اونا شاید مورد قبول خدا باشه اما تاثیر حج رو توی وجود آدم ماندگار نمیکنه.

با لباس های سفید سوار اتوبوس شدیم و راهی مسجد شجره شدیم.امیر توی اون دو تکه حوله خیلی با مزه شده بود.وقتی اتوبوس به حرکت افتاد دلم فرو ریخت.

خداحافظ مدینه...خداحافظ رسول خدا که برای امتت چقدر دعا کردی...خدا حافظ زهرای مرضیه که قبرت را ندیدم و عقده دلم باز نشد؛بمیرم برای جگر سوخته ات؛برای گریه هایی که از غم فراق پدرت در کنار قبرش کردی؛بمیرم برای مظلومیت حسنت که در خانه خودش هم نا امن بود و حالا چه غربت غریبی دارد قبرش در این بقیع که تا چیم کار می کند خاک است و خاک...خداحافظ ائمه غریب بقیع که دلم گره خورد با حزن این قبرستان و تکه ای از وجودم در بین الحرمین جا ماند...

(ادامه دارد)


نوشته شده در چهارشنبه یازدهم مرداد 1391ساعت 13:5 توسط صورتی خانوم| |


ادامه ماجرا :

اون دو تا خانوم همش دلداریم میدادن و میگفتن نگران نباش.بنده خداها دیگه داشت دیرشون میشد.هی اصرار میکردم برن ولی نمیرفتن.یه خانوم جوون دیگه هم توجهش به ما جلب شد و وقتی نگرانی من رو دید؛گفت:"ببین از چی میترسی؟اینجا کنار رسول الله هستی و از خونه مامان و بابات هم امن تره.برای رفع دلشوره ات صلوات بفرست."

با حرفش واقعا آروم تر شدم.به اون دو تا خانوم گفتم شما برید منم اگه تا یه ربع دیگه از شوهرم خبری نشد میرم هتل.

خلاصه اون دو تا خانوم رفتن و من همون جا ایستادم.حدود یه ربع بعد یعنی چیزی حدود دو ساعت و خرده ای از رفتن امیر؛بالاخره سر و کله آقا پیدا شد!!!

شاد و سرخوش قدم زنان اومد طرف من و با یه لبخند ملیح سلام کرد.

من رو میگی داشتم منفجر میشدم از عصبانیت!گفتم تو فکر نکردی من چقدر نگران شدم؟میدونی چقدر گریه کردم؟

با یه حالت حق به جانب گفت:"گریه ات برای چیه؟گفتم که میرم نماز بخونم!!!"

آقا یعنی یه آدم چقدرررررر میتونه دانشمند باشه؟وقت نماز مغرب میره اون وقت صبر میکنه نماز عشا هم میخونه!!با خودش هم نمیگه که این عربها بین نماز مغرب و عشا کلیفاصله میندازن و توی این فاصله ممکنه یه زن بدبخت از دلشوره پس بیفته.

خلاصه اون شب با کمی قهر برگشتیم هتل و فهمیدیم مادر آقای دانشمند و زن داییش هم هنوز برنگشتن هتل.پدر امیر خیلی عصبانی بود و بعدا فهمیدیدم که اون دو تا هم توی روضه رضوان همدگرو گم کرده بودن.بعد زن دایی با خیال راحت برگشته بود هتل و رفته بود شام خورده بود ولی مادر شوهر من وایساده بود توی حیاط مسجد تا زندایی رو پیدا کنه !!!!!

خلاصه به این ترتیب بود که شب اول سفر توی مدینه همه مثل پت و مت رفتار کردن!!

سه روز اول جای من توی حیاط بود و توی بین الحرمین و پشت بقیع چون نمیتونستم برم توی مسجد.با این وجود ناراحت نبودم.انگار خدا یه صبری بهم داده بود.همون جا دعا و زیارت نامه میخوندم و خیلی هم صفا میکردم.

تا رسید به شب نیمه شعبان...

اون روز با تعجب هر چه تمام تر دیدم که پاک شدم!غسل کردم و رفتم توی مسجد.چند بار خودمو چک کردم دلی پاک بودم.

حال عجیبی داشتم چون این برام یه معجزه بود.نکته قضیه اینجا بود که خدا بهم نشون داد اگه اون بخواد هر چیزی ممکنه و اگه نخواد دست و پا زدن و غصه خوردن ما فایده ای نداره.همین درس بزرگی برام بود.اینکه خدا با لطفش چنین سعادتی نصیبم کرد که تون اون شب بزرگ توی مسجد پیغمبر احیا بگیرم؛بهم یاد داد فقط باید به خدا اعتماد و توکل کرد که خدا مهربونه.در کنار این توکل دل نگرانی و دلهره هم جایی نداره.چون خدا بخشنده است.بخیل نیست که از عطا نکردنش نگران باشیم.

شب نیمه شعبان توی مسجد احیا گرفتم و نماز خوندم و دعا کردم.بعد تصمیم گرفتم برم توی روضه رضوان نماز بخونم.مامان امیر میگفت اون شبی که با زن دایی رفتن دو ساعت توی نوبت بودن که نوبت ایرانی ها بشه.آخه اونجا ایرانی ها از احترام بالایی برخوردارن و نوبتشون برای نماز خوندن توی روضه آخر همه است!!!بعد هم میگفت توی روضه خیلی شلوغ بوده و خیلی هلش داده بودن و چند بار نمازش شکسته بود و نتونسته بود نماز بخونه و خلاصه میگفت هیچ بهره معنوی ای نبرده.

اما اون شبی که من رفتم،شرطه ها هیچ گیری ندادن و مانع ورودم نشدن.توی صف هم نموندم و کسی هم هلم نداد.باورم نمیشد توی روضه رضوان هستم.برای خودم و به نیابت از خانواده ام نماز خوندم.تمازم که تموم شد یه دختره جوون که فکر کنم مصری بود زد روی شونه ام و گفت:"سجده...سجده..."

فهمیدم منظورش اینه که برو سجده که شرطه ها فکر کنند هنوز توی نمازی و بیرونت نکنن.رفتم سجده و سیر دلم دعا و مناجات کردم.

خیلی سبک شده بودم و همه اش از خدا و پیامبر تشکر میکردم.

بعد اومدم توی حیاط نشستم و میخواستم تا نماز صبح بمونم.اما یه دفعه حس کردم دهانم داره بی حس میشه.درست مثل وقتی که آمپول بی حسی زده باشی...

گفته بودم که چند ماه پیش مامان بزرگ شوهر جون فوت کرد...مادرشوهرم میگفت وقتی سکته کرد اول دهانش بی حس و سنگین شد.

درست داشتم همون جوری میشدم.لحظه به لحظه زبونم توی دهانم سنگین تر میشد.از جام بلند شدم و انگار قسمت نبود تا نماز صبح بمونم.

تا رسیدن به هتل که خیلی هم نزدیک بود خودمو در حال سکته کردن و مردن تصور میکردم!!!بعد با خودم میگفتن اینجا میمیرم و توی بقیع خاکم میکنن.

خلاصه توی همین تراژدی با خودم سرگرم بودم که رسیدم به آسانسور هتل و چشمم افتاد به قیافه خودم توی آینه.

چشمتون روز بعد نبینه.یه طرف دهانم ورمی کرده بود اساسی.هر چی ناخن میکشدم حس نداشت....

ادامه دارد


نوشته شده در چهارشنبه چهارم مرداد 1391ساعت 12:29 توسط صورتی خانوم| |

Design By : Night Melody